رژیم رو شروع کردم البته گاهیم ازش در میرم ولی تقریبا روی اصول نوشته شده دارم پیش میرم حدود 2 کیلو کم کردم توی این دو هفته و امیدوارم همینطور پیش بره..ورزشمم تقریبا جدی می رم..اما یه کم سخته نخوردن و مخصوصا چیزایی که دوست داری..ولی چاره ای نیست و باید ادامه داد تا رسیدن به هدف.
این روزها یه کم خسته وبی حوصله م ..دلم خیلی میگیره..بازم بغض و اشک...دلم یه زندگی میخواد...یه حال خوب..یه آرامش...بچه ..خانواده ...چیزی نمونده که دو سال بشه تنهایی لعنتی من و هیچکس نمیدونه توی این دو سال من چی کشیدم و چطور زندگی کردم...هیچکس نمیدونه جز خود خدا..گاهی میگم قربون عظمتت من مگه چقدر توان دارم که اینقدر سخت امتحانم کردی و هنوزم داری ادامه میدی؟
خدایا من هنوزم میگم راضیم به رضای تو..اما تو هم راضی نشو منو ذره ذره آب کنی...به ازای همه اون چیزهایی که ازم گرفتی اقلا یه آرامش نیم بند حق من هست..نیست؟
هنوز از بهزیستی و بچه خبری نیست..خونه م دو ماه دیگه خالی میشه و مستاجره هنوز نتونسته جایی پیدا کنه شاید زودتر بره..از طرفی نگران خونه ومحله جدیدم و میترسم که جای خوبی نباشه ...دندونم نصفه نیمه است و هنوز دکتر زنگ نزده که برم تمومش کنم...
کلا خسته م...حال زندگی ندارم...
دفترچه خاطرات گلابتون...ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 152