گلابتون ناخوشه

خرید بک لینک

هوا خیلی کثیفه سرم و چشام درد میکنه به شدت عصبی و بی حوصله م..شاید به تغییرات فیزیولوژیکی اخیر مربوطه ولی کلا خوش نیست حالم...

مامان دوسه روزیه اومده پیشم ولی هرکاری کردم حریف بابا نشدم که بیاد حالا قول داده تو اولین تعطیلات بیاد پیشمون یه روز با مامان رفتیم سینما یتیم خانه ایران رو دیدیم که خیلی قشنگ بود یه روزم رفتیم حرم حضرت عبدالعظیم و بعد چند سال اونجا رو زیارت کردیم و نهارو با هم خوردیم و برگشتیم..توی رستوران بودیم که خواهرم زنگ زد و خبر فوت خاله مامان رو داد.بنده خدا مدتی بود زمین گیر شده بود و یه کم هم آلزایمر داشت خیلی زن خوب و مومنی بود خدا رحمتش کنه.دیروز تشییعش بود که من نتونستم برم فردا هم مسجدشه..از رفتن بزرگترها دلم میگیره خیلی دنیا بی معنیه بدون شمع حضورشون...

دیشب با یه آشنایی حرف فامیلمون شد و اصرار داشت که پادرمیونی کنه و گمان میکرد اون پشیمونه و شاید راهی برای برگشت باشه و جالبتر اینکه فکر میکرد من مغرورم و باید کوتاه بیام!! گفتم خبر نداری که من چقدر خواستم و نخواست.چقدر التماس کردم و خوردم به در بسته!

از دیشب فکرم ریخته به هم..گاهی فکر میکنم بهتره هیچ خبری ازش نداشته باشم تا آرامشم به هم نخوره ولی از طرفی مدام دنبال اینم که بدونم چیکار میکنه...لعنت به من!

خدایا خودت آرامش رو از ما دریغ نکن...

حال دلم خوش نیست...

دفترچه خاطرات گلابتون...

ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 200 تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 11:44

صفحه بندی