نمیدونم خاصیت بهاره یا دل من مشکلی داره که اینقدر حساس و نازک شده و زود میگیره؟ یه بغض پنهانی مدام توی گلوم بالا و پایین میره و هر وقت فرصتی گیرش میاد راهی به چشمام بازمیکنه و بیرون میزنه...
دیروز روز بدی بود..مثل اکثر جمعه ها باز دلم هوایی شد..باز دلم تنگ شد برای زندگی و عشق و کودکی که همیشه آرزوشو داشتم و باز چشمام بارونی شد دم غروب هم که آسمون باهام همراه شد و حسابی از خجالت هم درومدیم...تا نیمه های شب داشتم گریه میکردم و فقط خدا رو صدا میزدم...
میخوام بدونم چرا با من اینکارو کردی؟ چرا و چطور راضی شدی من اینقدر سختی بکشم و این همه تنهایی نصیبم بشه؟ بعدم تو که درد رو دادی چرا درمان رو نمیدی؟ چرا بعد دو سال من هنوزم باید اشک بریزم؟
خسته م خدا ...خیلی خسته م...
میگن تو رحمانی تو رحیمی تو بخشنده ای تو دلسوزی..تو طاقت غصه بنده هاتو نداری پس چرا من هنوز این همه غصه دارم؟
خدایا من در ازای همه چیزهایی که ازم گرفتی فقط یه آرامش میخوام که ندارم..آیا این توقع زیادیه؟
خدایا اگه قراره بقیه عمرم همینجوری با تلخی و بغض و حسرت بگذره همینجا تمومش کن و نذار ادامه پیدا کنه..
وقتی قراره هیچکدوم از آرزوهام برآورده نشه وقتی هیچ عشقی نیست وقتی نمیتونم مادرباشم وقتی هیچ خانواده ای نیست هیچ امیدی نیست اصلا چرا باید باشم؟
خدایا دلم ازت گرفته...
دفترچه خاطرات گلابتون...ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 148