هنوز چند روز از مهرماه نگذشته سوز سرمای پاییز رو با خودش آورده و حسابی آدم یخ میکنه اول صبحها و شبها..من این خنکی رو خیلی دوست دارم مخصوصا اون آفتاب کم جون دم ظهر پاییز رو...یاد روزهای بچگی میفتم ..
پنج شنبه گذشته در پی پروژه نفس گیر خونه رفتم و سند خونه رو به اسم خریدار منتقل کردم و وسایلی رو که توی انباری داشتم آوردم و رسما دیگه از اون شهر خداحافظی کردم..خیلی نگران این داستان بودم و خدا رو شکر با همکاری دوستان خوبم بلاخره تموم شد و بخش عمده ای از ذهنم که نگران فروش نرفتن اون خونه بود راحت شد. الان حس سبکی و راحتی دارم ...بلاخره اتفاقی که از پارسال نگران و درگیرش بودم تموم شد و تونستم ظرف این سه ماه تابستون هم خونه بخرم و هم خونه قبلی رو بفروشم..حالا دیگه حس میکنم ساکن این شهرم..اگه خدا کمک کنه و سال بعد هم برم توی خونه خودم ساکن بشم دیگه خیالم کاملا راحت میشه اقلا سقف بالای سرم مال خودمه و همه ش نگران نیستم که سر سال بخوام دنبال خونه جدید بگردم..
خدایا شکرت..خیلی ممنون که هوامو داشتی.
حالا باید یه کم جدی تر به درسهام برسم و سر و سامونشون بدم چیزی تا اسفند نمونده..خیلی دلم میخواد قبول بشم امیدوارم بشه...
این روزها خیلی توی محل کار فشار کارها زیاد بود و حسابی خسته شدم اما وقتی تو هستی اصلا خستگی معنایی نداره..حالم بهتره وقتی هستی..خیلی بهتر.
ممنونم خدا جون بابت همه چی...
دفترچه خاطرات گلابتون...
ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 165