تیر گرم و بهتر بگم دااااغ هم به نیمه رسید و ما هر روز شرشر داریم توی این شهر آلوده عرق میریزیم و همچنان منتظریم هوا یه کم خنک بشه اما نمیشه...بازم خدا رو شکر که سقفی هست و کولری و آرامشی...
توخونه خودم تقریبا جا افتادم پرده ها حاضر شد و نصب شد ..سفارش کتابخونه رو دادم که ساخته بشه فقط مونده یکی دوتا پادری که بگیرم و چند تا گلدون...
آخر هفته رفته بودم بازار که چیز خاصی گیرم نیومد بعدم سری به بازار گل زدم که واقعا محشر بود ولی چون دست تنها و بی وسیله بودم فقط تونستم یه شمعدونی و یه یاس و یه فیتونیا بخرم که دوتای اولی رو توی بالکن و آخری رو توی سالن گذاشتم دلم میخواد خونه پر گل بشه خیلی حس خوبی بهم میدن...
هنوزم شبها موقع خواب روزها وقتی کلید رو توی در میچرخونم و صبح ها موقع بیدار شدن میگم خدایا بابت این سقف شکرت..هزار بار شکرت...
با مشارکت مامان یه وامی گرفتم که بابت بخشی از قرضی که به مامان دارم دادمش به خودش یه کم قسطام زیاد میشن اما عیب نداره مصمم هستم که تا سال بعد قرض بابام اینا رو بدم و اگه بشه یه ماشین بخرم واقعا سخته بی وسیله توی این شهر...
امروز به بهزیستی زنگ زدم میگه دختر نداریم و باید بازم صبر کنی...6 ماه از زمانی که رایمو گرفتم میگذره و من بازم صبوری میکنم به امید روزی که دخترم بیاد...
هفته بعد قراره بریم شیراز یه ماموریت ورزشی برای مسابقات امیدوارم این بار دیگه با مدال برگردم...
در راستای رژیمم این هفته به 56 کیلو و نیم رسیدم...خدا رو شکر
باشگاه رو هم بعد یک ماه توقف دوباره از سر گرفتم...
هفته پیش رفتیم دیدن نی نی دوستم چقدر شیرین و فسقلی بود خدایاااااا
خدا به همه منتظرا نی نی بده
ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 135