گلابتون التماس دعا داره

خرید بک لینک

از دیروز باز فکرم بی قرار ماجرای بچه شده بود و هیچ جوری نمیتونستم آرومش کنم.هی فکر میکردم من کم کاری کردم و باید پیگیرتر باشم و ...لذا تصمیم گرفتم امروز صبح پاشم برم پیگیری کنم.دیگه صبح با کلی پیمودن راه رفتم بهزیستی و از کارشناس مربوطه پرسیدم چی شد این بچه ما؟ وقتی گفتم دوساله که پرونده م تکمیل شده و هنوز منتظرم تعجب کرد! دیگه مشخصاتمو یادداشت کرد گفت توی جلسه میپرسم ببینم چه راهکاری میدن شاید با شرایط دیگه ای بهت بچه معرفی بشه! فکر کنم منظورش تغییر شرایط سنی بود..دیروز از یه کارمند بهزیستی پرسیدم اونم گفت اگه سنش رو بالاتر ببری شاید بهتر بتونی پیدا کنی!دیگه نمیدونم! فقط بازم باید منتظر بمونم..

خسته م..کاش همین روزا یه خبر خوش بهم میرسید...کاش یه فرشته ای رو برا زندگی من میفرستادی خدا جون...کاش امسالم که تا حالا خوب نبوده خوب تموم میشد...

امروز از اون روزای خستگی و بی حوصلگی بود فکر کن دیشب پاشدم برا امروزم نهار درست کردم اونوقت صبح یادم افتاد باید برم بهزیستی دیدم سخته ظرف دستم بگیرم گذاشتمش تو یخچال و ساندویچ درست کردم که توی کیفم جابشه! بعدم هی به خودم غر زدم که واسه چی پاشدی غذا درست کردی پس!؟

امروزم باید برم دیدن یکی از اقوام که از بیمارستان مرخص شده..هم حال ندارم.هم راه دوره.هم نمیشه نرم خلاصه که امروز خیلی آدم خوبیم من! خدا رحم کنه...

من کلا هیچ جا جز خونه خودم آرام و قرار ندارم هرجاهم که میرم زود باید برگردم خونه..وقتی زیاد بیرونم خسته و عصبی میشم مخصوصا اگه دیر برسم و شب شده انگار خستگی روز تو تنم مونده!

برای آرامش وحال خوب همدیگه دعا کنیم...

دفترچه خاطرات گلابتون...

ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 168 تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 7:16

صفحه بندی