هفته پیش خیلی بد بود..
یه روزش وقت ام آر آی داشتم که کلی معطلی و خستگی داشت 9 شب رسیدم خونه!
یه روزشم رفتم پیش دکترم نتیجه رو نشونش بدم که بعد از نوار چشم گفت ریسکت بالاست و باید نمونه گیری از مایع نخاعت انجام بدی! دیگه این حرف همان و استرس بالای من همان!
از اون شب همه ش تو فکر این نمونه گیریم که نکنه خطرناک باشه درد داشته باشه بعدش عوارض داشته باشه!! هرکاریم میکنم از فکرم بیرون نمیره....خیلی بده که آدم درگیر بیماری باشه و مدام توی استرس که چی پیش میاد؟ خدایا خودت کمک کن دیگه واقعا تحمل این یکی رو ندارم...
نمیدونم چرا گاهی خدا همه امتحاناشو از یک نفر میگیره؟ والا بقیه هم هستن....
این روزای سرد پاییزی رو فقط میخوام بگذره...چند روز دیگه سالگرد ازدواجمه! اگه بود الان دهمین سال زندگیمونو جشن میگرفتیم...اگه بود....
ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 159