اصلا دوست ندارم مدام نق بزنم ولی ظاهرا موفق نبودم توی این کار! منو ببخشید...
یکی دو ماهه که زیاد روبراه نیستم...حس های بد گذشته باز میان سراغم..خیلی سعی میکنم ازشون فاصله بگیرم ولی گاهی کاملا تسلیمشون میشم..همه ش از خودم میپرسم این چه زندگیه که من دارم؟! این قدر روزمره! اینقدر بی هدف! بعد سعی میکنم خودمو قانع کنم که منم آدم مفیدیم.وقتم رو صرف کارهای خوب میکنم..به خودم انرژی بدم اما دوام این حس خیلی کمه و دوباره برمیگردم سر خونه اول!
با هیچکسم نمیتونی حرف بزنی..خانواده که نگرانت میشن..دوستاتم که خودشون هزار جور گرفتاری دارن دیگه حوصله تورو ندارن..همه ش با خودم حرف میزنم وهی شکوه میکنم به خدا..چند روز پیش یکی میگفت اگه خدا دوستت نداشت زود جوابتو میداد که دیگه صداتو نشنونه..خدا بنده هایی رو که دوست داره دیر حاجتشونو میده تا همه ش صداش کنن...نمیدونم ..شایدم این درسته ولی خب چرا؟ خدایی که این همه مهربونه چطور میتونه سالها زجر کشیدن یک نفرو ببینه ولی کاری براش نکنه!؟ باز به خودم میگم شاید قسمت من و مصلحت من همینه! اما آخه چرا؟ چرا مصلحت یک نفر توی سختی کشیدن باید باشه؟
خدایا گیجم از هر چیزی که تو این دنیا دارم میبنیم! گیجم از چیزی که اسمش زندگیه..تقدیره...مصلحته...
تصمیم گرفتم دیگه شکوه نکنم.هی ننالم..پیش هیچکس..یه مدت سکوت...شاید دلش به رحم اومد...
دفترچه خاطرات گلابتون...
ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 212