وای که چقدر گرمه ! آدم حس میکنه داره نیم سوز میشه! دیگه کولرها هم جواب نمیدن خدایا خودت رحم کن.
آخر هفته پیش مامانم اینا اومدن پیشم و باهم یه سفر چند روزه رفتیم خیلی خوب بود بعد از مدتها حسابی استراحت کردم و هوام عوض شد.هرچند خستگی خودشم داشت ولی در کل کنار خانواده بودن خیلی چسبید..پریشب هم برگشتیم البته هنوز غرق خوابم ولی دیگه چاره ای نبود جز حضور در محل کار!![]()
بهارم تموم شد و رسیدیم به تابستون گرم و پر از خاطره های قشنگ بچگی...فصل میوه های رنگارنگ و خوشمزه وبازیهای کودکانه مون بعد از تعطیلی مدرسه ها...یادش بخیر...
هر چند روز یکبار حس دلتنگی و غصه میاد سراغم..از تنهاییم کلافه میشم ..از ماجرای بچه که معلوم نیست اصلا به جایی میرسه یانه؟ از اینکه به هر کی دل میبندی میذاره میره....یه مدت میرم تو خودم بعد دوباره میزنم به بی خیالی...چی کار کنم...چاره ای ندارم...
هفته پیش چکاپ دکترم بود تو آزمایشم کمبود آهن بود قرص آهن نوشته..باز سه ماه بعد برم ببینم چی میگه...این دکتر رفتن ها و ساعتها نشستن توی مطب و دیدن جوونهای مریض خیلی اذیت میکنه ...
ورزش رو بعد ماه رمضون دوباره شروع کردم حداقل کاریه که برای خودم میتونم انجام بدم..برنامه تورهای یک روزه و تهرانگردیم کماکان ادامه خواهیم داد...
تا خدا چی بخواد...
دفترچه خاطرات گلابتون...ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 171