فکر کردم فقط من غیبت ندارم نگو هیشکی اینجا نیست! بلاخره مرداد داغ و پر خاطره هم تموم شد و رسیدیم به شهریور که پر از خاطره باز شدن مدرسه ها و تابستونای بچگیمونه..هیجان خریدن لوازم التحریر و کفش و کیف....دو هفته پیش دو روز رفتم ولایت که واسه مادربزرگم هیئت داشتیم انقدرم حال روحیم داغون بود و هی رفتم سرخاک اشک ریختم که کوفتم شد سفر! این هفته هم سالگرد داریم و باز میرم...اصلا جای خالیش خیلی اذیتم میکنه...کاش هیچوقت هیچ بزرگتری از دست نره...قدرشونو تا هستن بدونیم...
تعطیلاتی که رفت پنج شنبه ش رو حسابی شلوغ بودم..یه مقدار خرید داشتم و عکاسی رفتم طبق معمول عکس پرسنلی که بازم مورد پسندم نبود! و بعدم خرید گلدون و خاک و کود و فعالیتهای باغبانی توی خونه! عصرش سه تا قرار پشت سرهم..دو تا دوستم اومدن خونه یکیشونم دعوتم کرد شام و پارک که خوب بود تا دیر وقت بیرون بودیم...
جمعه هم انقد خسته بودم از خونه درنیومدم اصلا...
دوباره حساسیت هام شروع شده هی گلو درد و خارش سرو کله! کل سالم همینه دیگه فصلی نیست!
هوا انگار یه کم خنک تر شده خدا کنه دیگه گرم نشه...
پ.ن:
لیلا جون همچنان برای مادرتون دعا میکنم ایشالا که زود خوب بشن برگردن...الی جانم کم پیدایی بیا از کارات بگو..از پارسا چه خبر؟ مرضی جان شما چه میکنی؟ با درس و مشق؟
دفترچه خاطرات گلابتون...ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 146