این روزهای بی حوصلگی

خرید بک لینک

چهل روز مثل باد گذشت از نبودن داییم..روزهای خوبی نبود و نیست..حالم خوش نیست کلافه م..عصبیم ..مدام اشکم درمیاد...

هفته گذشته چهلم داییم بود و چهارشنبه رفتم ولایت..بجز روز تشییع که یک روزه رفتم و برگشتم خیلی وقت بود نرفته بودم و این بارم که با اشک میرفتم...

مراسمی که نداشتن فقط رفتیم سرخاک و مداح اومد یه کم خوند و بعدم اومدیم خونه...روز بعدش رفتم دیدن زنداییم اونم حسابی داغون و کلافه س..خدا بهش صبر بده..چون اینا عاشق هم بودن تحمل جای خالی یار براش خیلی سخته!

دوسه روز پیش خانواده بودم و خوب بود یه کم روحیه م عوض شد..دیگه دیروز برگشتم و هنوز خستگی راه توی تنمه! از اتوبوس متنفرم ولی هنوز مجبورم گاهی با اتوبوس برم چون رانندگیم زیاد حرفه ای نیست و الانم که جاده ها بسته ن!

کلاس نقاشی همچنان ادامه داره و تنها زمانیه که یه کم آروم میشم و سرم گرم میشه...ورزش که تعطیله و فقط گاهی روزهای تعطیل میرم پارک پیاده روی میکنم

دلم سفر میخواد ولی تورها همه ش کنسل میشن و ماهم نمیتونیم هیچ جا بریم..البته میدونم که کروناست ولی من واقعا تحمل سقف رو ندارم...هرچند جاییم نمیرم و جز سرکار و کلاس نقاشی و گاهیم خرید باقیش خونه م!

این روزا زمزمه های اومدن واکسن کرونا بهم امید میده که دوباره بتونیم برگردیم به زندگی قبلیمون! دلم یه زندگی ساده بی دغدغه و استرس میخواد...

راه رفتن تو خیابون و گشتن وسط مردم...

کاش تموم شن این روزها...

دفترچه خاطرات گلابتون...

ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 127 تاريخ: يکشنبه 12 بهمن 1399 ساعت: 21:56

صفحه بندی