خسته ام و خوابالو..دیشب ساعت 9 و نیم رسیدم خونه از یه سفر دوسه روزه به ولایت..خوب بود و خوش گذشت اما مسیر و اتوبوس سواری خیلی خسته کننده س برام نمیدونم چیکارش کنم؟ برای همینه که سعی میکنم دیربه دیر برم ولی دلمم تنگ میشه
راستی عید غدیرتونم مبارک...مخصوصا سادات عزیز
دیشب فقط تونستم یه دوش بگیرم ویه شام بخورم و بعدشم کلی کلنجار برم تا خوابم ببره...حاصل این اتوبوس سواری چند ساعته و خستگیش به هم ریختگی حال و روزم بود دوباره! خیلی دلگیرم از شرایطی که هست..از این همه تنهایی...از اینکه باید عین دوره دانشجویی اتوبوس سواری کنم و تنها باشم مخصوصا وقتایی که دلم میگیره و میخوام بزنم بیرون...خیلی وقته عصر یه روز تعطیل نرفتم بیرون بگردم..یه کنسرت یه تئاتر یه سفر..حسرت همه چی رو روی دلم گذاشتی...نمی بخشمت!
کاش اقلا دخترکم میومد و یه کم مرهم میشد روی زخم تنهاییام....8 ماهه منتظرم...خدایا بسه!
دعام کنید...لطفا
دفترچه خاطرات گلابتون...