
تیر رفت و مرداد هم اومد.حدود سه هفته مامان و بابام پیشم بودند.چند روزی رفتیم مشهد که بد نبود اما هوا خیلی گرم بود و اذیت شدیم اما برای روحیه مامان و بابا خوب بود.بعدشم ماشینمو تحویل گرفتم و یه سفر رفتم فرشامو به قالیشویی دادم و یه کم خونه رو تر وتمیز کردم هوا خیلی گرمه واقعا سخته تحملش ....این روزا یه کم خسته وبی حوصله م امیدوارم بگذرن این روزا.... بخوانید...
ادامه مطلب
بهارم تموم شد و تابستون از راه رسید کی میدونه بهار بعدی رو میبینیم یانه؟دوتا سفر تو خرداد ماه رفتم که خوب بود کمی باعث شد روحیه م ترمیم بشه. گاهی اونقدر خسته میشم که سرپا خوابم میبره.باشگاه و کلاس و برنامه های شخصیم و سرکار رفتن و سفرها کل تایمم رو میگیره ولی راضیم ازش...چند روز پیش پیامک اومد که باید بقیه پول ماشین رو واریز کنیم منم امادگیشو نداشتم دیگه ناچار 7 تا نیم سکه فروختم و تسویه ش کردم تحویل ماشین هم اخر تیرماهه ایشالا که تا اون موقع بتونم چند جلسه هم کلاس برم یه کم راه بیفتم..قراره یه ...
ادامه مطلب
روزای سختهخسته مدلگیرمعصبیمچند روزی رفتم به خانواده م سر زدم بازم آروم نشدم...دلم میخواد برم یه جایی هیچ موجود زنده ای نباشه کسیو نبینم دیگه بخوانید...
ادامه مطلب
در حالی که فکر میکردم یک اردی بهشت رویایی رو خواهم گذروند تو بدترین روزهای زندگیم هستم.چند ماه پیش یه علاقه ای شکل گرفت در من به یه نفر و حالا بعد از عمیق شدن رابطه و وابسته شدنم همه چی تموم شد! اونم از طرف اون آدم..و این بشدت حس بد و دوست نداشتنی بودن بهم داده...حالم اصلا خوب نیست..همه حسهای بد دنیا ریخته تو وجودم...هرکاری میکنم که از یاد ببرم نمیتونم..رفتار عادی و خونسردش انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و ما دوست معمولی هستیم حالمو بدتر میکنه...میخوام با روانشناسم صحبت کنم ولی واقعا حرف زدنش برام سخت...
ادامه مطلب
گلابتون تنبل شده دیر به دیر میاد اینجا!بهمنم داره تموم میشه.این ماه چند تا کار مهم کردم.اول اینکه یه وام گرفتم به قصد خرید ماشین بعد یهو یه روز تصمیم گرفتم باهاش یه سفر خارجی برم بلافاصله رفتم تور هند رو برای نوروز ثبت نام کردم پولشم دادم که پشیمون نشم! بعد دیدم سایپا پیش فروش گذاشته گفتم بذار ثبت نام کنم تا بقیه پولو خرج نکردم! لذا رفتم اونم نوشتم!تحویل ماشین آخر تیرماهه که باید بقیه پولشو اون موقع بدم و فعلا هیچ پولی ندارم ایشالا که جور شه تا اون زمان! اما خوشحالم که میتونم دوباره صاحب ماشین ب...
ادامه مطلب
هوا سرد شده اما از بارش هیچ خبری نیست! یعنی زمستون به نیمه رسید و خشک خشکبعد از سفر زابل یه سفر هم به کرمان و رفسنجان رفتم با دوستام که خیلی خوب بود..بعدشم چند روز به ولایت سر زدم و توی عروسی همسایه مون شرکت کردم یه مدته حس و حال ورزش ندارم میخوام رشته مو عوض کنم ولی همه ش تنبلی میکنم دلم میخواد یه سفر خارجی برم امیدوارم جور بشه...در تدارک خرید لباس واسه عروسی آبجی هستم فقط مدلا رو میبینم هنوز چیزی پیدا نکردم تازه کادو هم باید بدم..کلی پول لازمهخدا به همه آرامش و برکت بده بخوانید...
ادامه مطلب
صبح زمستونیتون بخیرچشم به هم زدیم پاییز تموم شد و من یکسال به پایان نزدیک تر شدم. تولدم رو تو به هم ریخته ترین حالت ممکن گذروندم.4 روز درگیر نصب پکیج تو خونه بودم در حالیکه فکر میکردم یک روزه تموم میشه دقیقا 4 روز زندگیم آشفته بود و 32 میلیون هم براش هزینه کردم! ولی خدا رو شکر گرمایش خونه به حالت نرمال برگشت و دیگه لازم نیست با قابلمه آب گرم کنم برم حموم!و این وسط من متولد شدم!بعد از تمیزکاری خونه یه روز با خواهرم مهمون دوست مشترکمون بودیم و بعدش بلافاصله رفتم سفر..یه سفر خاص و عجیب و دلچسب به س...
ادامه مطلب
در آلوده ترین روزهای تهران به سر میبریم و مدام تهوع دارم وسرفه میکنم! تو این ماه یه سفر سه روزه به یزد داشتم تنهایی که خیلی خوب بود آرامش گرفتم و یزدو به دل سیر گشتم و کیف کردم تو کوچه پس کوچه هاشدو روزم رفتم ولایت به مامان و بابام سر زدم از اول هفته هم خواهرم اومد خونه م تا امروز بود یه مهمونم دیروز داشتیم که برگزار شد دیگه فعلا کار خاصی ندارم اما حسابی خسته م ..دلم سکوت میخواد و خواب عمیق..فعلا برنامه سفر ندارم تا آخر ماه که برم سفر یلدایی...شما چطورید؟ چه میکنید؟ بخوانید...
ادامه مطلب
بلاخره مراسم عقد خواهرم برگزار شد.البته محضری بود ما و خانواده داماد رفتیم محضر عقد کردن و بعدم خونه خاله م بزن و برقص بود تا شب ..هم خوشحالم براش که بلاخره رفت سر زندگیش هم نگرانم که انتخابش درست بوده باشه..امیدوارم حسم اشتباه کنه و همه چی خوب پیش بره براشون..این چند ماه که از خواستگاری تا عقد گذشته خیلی کلافگی و استرس و بحث داشتیم و واقعا ریختم به هم چون مامانم با حمایتهای بیجاش و با باج دادناش مسیر خوبی رو انتخاب نکرده و نگرانم که تا آخر عمرش مجبور باشه به اینا سرویس بده! از طرفی درگیر مسائلش...
ادامه مطلب
بلاخره تابستون گرم تموم شد و پاییز عشق اومد.هرچند با خودش خاطرات تلخ میاره اما حالمو خوب میکنه...هفته پیش یه برنامه کوهنوردی از طرف اداره داشتیم که کلی ذوق داشتم براش اما همون روز اول وقتی رسیدیم به شهرکرد خبردار شدم که پدر دوست نزدیکم فوت کرده و حالم بشدت به هم ریخت نمیتونستم برگردم از اینکه کنارش نبودم حالم بد بود فرداش صعود رو رفتیم و پس فرداش بلیط گرفتم وبرگشتم که برم پیش دوستم دوشب نخوابیده بودم و یک روزم همه ش تو جاده و مسیر بودم حسابی خسته و داغون بودم دوستمو با حال بد دیدم و بدتر شدم وش...
ادامه مطلب
این تعطیلیا رو در نهایت بطالت تو خونه گذروندم بدون اینکه هیچ غلطی بکنم فقطم برای اینکه مامانم اینا از اول شهریور هی گفتن میایم و میایم و اخرشم اومدن و رفتن خونه خواهرم! منم هیچ جا نرفتم البته توی خونه هم فیلم دیدم و استراحت کردم و البته ترشی هم درست کردم جاتون خالی اونم یه عالمه! ترشی برام بوی پاییزو میاره و حس درست کردنش رو بیشتر از خوردنش دوست دارم...جلسات مشاوره م رو ادامه میدم و سعی میکنم به توصیه های روانشناسم عمل کنم هنوز آشفتگی و آشوبم ادامه داره ولی میخوام بهش غلبه کنم.از حس قهرمان بودن ...
ادامه مطلب
پس از اون همه خستگی روحی و کشمکش با خودم هفته پیش درست روزی که مامان و بابام برگشتن شهرمون خبر درگذشت دوستم رو شنیدم و بشدت داغون شدم.دوستم 44 ساله و یه پسر دوازده ساله داره و بسیار آدم خوب و با استعداد و هنرمندی بود ولی متاسفانه سرطان لعنتی اونو از ما گرفت.دوسه روزی برای مراسم تشییع و ترحیمش رفتم شهرمون و بعدم سالگرد مادربزرگم بود و خسته و داغون تر برگشتم...حال روحیم خیلی بده و بشدت به هم ریختم و مدام خاطره هامونو مرور میکنم و به هم میریزم.خدا نصیب هیشکی نکنه..همه ش به فکر خانواده شم...واقعا دل...
ادامه مطلب
سلاملیکم خوبید؟یه مدت نبودم مدیریت وبلاگ باز نمیشد! تو این مدت خواهرم نامزد کرد! خیلی عجله ای و شوکه کننده گفت میخواد ازدواج کنه با پسرخاله م و مامان بابامم مخالفتی نکردن چون دیگه خسته شدن از اینکه هر سرشون غر بزنه و اذیت کنه گفتن بره سر زندگی خودش! اواخر تیر ماه اومدن خونه من خواستگاریشون برگزار شد و بعدم محرمیت خوندن تا بعد صفر عقد کنن..تو این فاصله خونه و مغازه هم اجاره کرد که اول شهریور بره خونه خودش حالا معلوم نیست کی بخوان جشن بگیرن؟ کلا اونقدر همه چیزشون عجله ای بود که من باورم نمیشه...ام...
ادامه مطلب
آخرین ماه بهار هم از راه رسید و گرمای تابستون زودتر از اون! در دوران استراحت پس از پیمایشهای اخیر به سر میبرم و ترجیحم اینه که هیچ کارسنگینی جز رفتن به سر کار و کلاسهام نکنم! 5 شنبه با دوستم قرار تهرانگردی داشتیم که 9 کیلومتر راه رفتیم ولی روز خوبی بود و خوش گذشت..رفتیم محله عودلاجان و کلی گشتیم و بعدشم سر از خونه هاشم خان تو سریال شهرزاد دراوردیم و اونجا لباس سنتی قجری پوشیدیم و عکس گرفتیم..بعدشم رفتیم فلافل خوردیم و قهوه خریدیم و تو اوج گرما وقتی رسیدم خونه یک پارچ شربت آبلیمو رو یک نفس خوردم!...
ادامه مطلب
آخرین ماه بهارم به روزهای آخرش رسیدو هوا جوری گرمه گویا نیمه مردادیم!دوسه روزی رفتم پیش خانواده و برگشتم بعدشم خواهرم اومد پیشم دوسه روز موند امروزم برگشت.دوسه بار برنامه شهرگردی رفتم کاخ گلستان و سعد آباد و نیاوران رو گشتم و حس خوبی بود مثل همیشه..توی بناهای تاریخی حالم بشدت خوبه و حس میکنم از زمان و مکان جدا میشم و میرم تو عمق تاریخ..یه سفر در پیش دارم که امیدوارم برنامه هام جور بشن و بتونم برم ..بجز اون دیگه گرما و گرما و گرما.. بخوانید...
ادامه مطلب
دلم خیلی گرفتهچند روزه پر شدم از حس بدگاهی بغض میکنم گاهی اشکم میاد هی با خودم میگم مگه من چیکار کردم؟همیشه مراقب خواهرم بودم حواسم بهش بوده هر کاری ازم برمیومده براش کردم توقع قدرشناسی ندارم اما دیگه توقع طلبکاری و بی مهری هم ندارم.دوسه هفته پیش اومد تهران دکتر دوسه روزم بود سعی کردم بهش خوش بگذره مرخصی گرفتم بردم بیرون گردوندم و ..تا بلاخره رفت باز قرار بود هفته بعدش بیاد ازمایش و اینا بده من سفر بودم توی راه فهمیدم اومده رفته خونه دخترخاله م گفتم خب من رسیدم پاشو بیا خونه من گفت نه همینجا می...
ادامه مطلب
تعطیلات عید هم با سرعت اومد و رفت مثل همه سالهای عمرمون..سال 1401 پر غم و حادثه سپری شد و یه سال جدید رو شروع کردیم.امیدوارم این سال برای همه مردم آرامش و آزادی به همراه بیاره و حال وطن خوب بشه...بچه که بودم همیشه فکر میکردم سال 1400 خیلی سال دوریه! با خودم میگفتم اووووه یعنی من چهل ساله میشم! پیر میشم دیگه کو تا اون موقع؟ حالا که دوسالم ازش گذشت و ما سالهاست پیرشدیم....چند روز قبل از عید رفتم ولایت و شور و هیجان و شلوغی قبل عید رو تجربه کردم ..برخلاف سالهای قبل اصلا به طبیعت نرفتیم دوسه تا عید ...
ادامه مطلب
هفته آخر ماه رمضونه و دیگه جونی نمونده برام خدا کنه به زودی تموم شه! دو روز رفتم سفر و خوش گذشت تجربه خوبی بود با دوستان جدید..یه تئاتر دیشب دیدم که خوشم اومد اسمش بود دقیقا 9 سال و 3 ماه و 20 روز قبل کجا بودی؟ کل عوامل کار یک نفر بود و به سبک مونولوگ جالب بود بعدشم با دوستام رفتیم شام خوردیم و برگشتیم خونه...تاحالا با دهه هفتاد و هشتادیا که از خودم کوچیکترن دوستی نزدیک نداشتم ولی اینا بچه های خوب و جالبین باهاشون حس نشاط دارم و بیرون رفتن و تفریحاتمون هم روحیه مو خوب میکنه..کلاس نقاشیم شروع شده...
ادامه مطلب
این روزهای برفی رو خیلی دوست دارم که صبح بیدار میشی میبینی زمین یه سره سفید پوشه و از آسمون دونه پنبه میباره..فقط کاش اینجور روزای محشری آدم مجبور نبود بره سرکارو میتونست زیر پتو بره و فقط از پنجره بیرونو نگاه کنه...چند روزیه خدا رو شکر برف داریم و هوای زمستونی واقعی.بعد از سالها که زمستون فقط اسم بود و رسم نداشت حالا یه سال متفاوت داریم خدا کنه اقلا دیگه کم آبی و خشکسالی از بین بره..اول ماه با دوستم چند روزی رفتم جنوب بندر خمیر و کنگ خیلی خوب بود هم مناظر بکر هم هوای عالی هم غذاهای خوشمزه کلا ت...
ادامه مطلب
در مسیر بازیهای بلاگفا این دفعه وبلاگ جدید باز نمیشه و این یکی بعد چند ماه بازشد!خلاصه ما همچنان خانه به دوشیم!بعد از چند ماه آزمون جامع گردشگری رو دادم ولی سخت بود و زیاد راضی نبودم.تا اخر ماه کلاسامم تموم میشن و یکی دو تا سفر درسی دیگه هم برم کلا دوره م تموم میشه.آزمون نقاشی رو هم بدم بعدش دیگه فقط کلاس ورزش و نقاشیم میمونه که روزمره میرم.یه سفر جنوب در پیش دارم با دوستم و امیدوارم که خوش بگذره هرچند این روزا خیلی روحیه م خوب نیست ولی امیدوارم دوسه روز فرصت آرامش و استراحت داشته باشم.دوسه روزی...
ادامه مطلب